تبليغاتX


My blog is worth $0.00.
How much is your blog worth?



زمزمه های بی رمق


nobodyman_dead@yahoo.com:اگر خواستید،نشانی من
 

خستم

 بد جوری خستم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید بزرگی  | 

 

 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
   شاید "مصدق" صادق بود؟!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید بزرگی  | 

 

احساس من غنچه ای است شاید
نشکفته در باغ وجود
نشسته در انتظار صبح
باشد که با نوازش نسیم گونه ات
حضور را باور کند
بشکفدوبازعطر عشق را
در فضای سرد فاصله
بپراکند..


و.ر

 

در جمع من و این بغض بی قرار

جای تو خالیست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید بزرگی  | 

 

در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟

ح.پ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید بزرگی  | 

 

پرسیدم چرا؟

گفت:چون چشم است  که بینا نیست

        در عشق که اینها نیست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید بزرگی  | 

       

       سلام

   منٍ:هیچ کس 

   تو : فرمانده

     در خلوت تنهایی خویش را بر من بگشا

       منم. همان سرباز!

                   همان سرباز!

 

 

کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می شوم در این تنهایی

لطفن کمی آغوش برایم بفرست

******

تا عشق دوید از دهانم بیرون

نام تو کشید از دهانم بیرون

گفتم که به تو حرف دلم را بزنم

یک بوسه پرید از دهانم بیرون

                                                                    از ج.صفربیگی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید بزرگی  | 

بهاران در راهست،دلت را بسپار 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید بزرگی  | 

 

 

و تو انگار مرا آفریده ای
مثل خنده هایت
مثل صدایت
بانوی من
.
نقطه

(accnoon.blogfa.com)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید بزرگی  | 

 

 

خبر کوتاه اما رسا: ناصر عبدالهی پس از۲۵ روز اغما در گذشت.

انگاری با هم شروع کردیم اما یکی تو میون راه  راهمو زد ولی عبدالهی تا تهش رفت.

کسی چه می دونه؟!شاید منجی من هم یه روز نخواست که جلومو بگیره.اون وقت منم راهو به انتها میرسونم.اما با یه تفاوت:هیچ رادبو تلویزیون یا روزنامه ای خبری از "هیچ کس" رو اعلام نمی کنه...

 

تدفین

من از مراسم تدفین خویش می آیم
 که تا نظاره کنم رونق تولد خویش
 کنار راه مرا یافتند خاک آلود درون دست چپم آفتابگردانی
میان کتفم یک خنجر مرصع بود
 و خون گرم مرا در پیاده رو شب پیش
 به هم در آمده با شاش عابران یک جا
نهال های جوان جرعه جرعه نوشیدند
 نهالهای کنار پیاده رو اما
تمام شب نظری سوی من نیاوردند
 شدند شاپرکان شگرف اندیشه
 ز بیشه های خیالم رها و آواره
کجا دوباره فراهم شوند و گرد ایند
بهارهای بن خک خفته می دانند
تمام شب به زمین ماندم و به ره نگران
و از فراز پریشیده موی من در باد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید بزرگی  | 

 بشکن
سکوت را بر وهم بکوب
دانه ای قدم می شمرد
و نگرانی را بر دستانش می مالد
انگار بهار او را فراموش کرده
انتظاری است یشمی
نمی داند ، سبز است یا مشکی ؟
بشکن
شاید انتظار غروب آفتاب بر دریا
در چشمان تو هم بروید
برخیز
فرصت تا سحر باقی ست
برخیز

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید بزرگی  |