
My blog is worth $0.00.
How much is your blog worth?
خستم
بد جوری خستم
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
شاید "مصدق" صادق بود؟!
احساس من غنچه ای است شاید
نشکفته در باغ وجود
نشسته در انتظار صبح
باشد که با نوازش نسیم گونه ات
حضور را باور کند
بشکفدوبازعطر عشق را
در فضای سرد فاصله
بپراکند..
و.ر
در جمع من و این بغض بی قرار
جای تو خالیست
در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟
ح.پ
پرسیدم چرا؟
گفت:چون چشم است که بینا نیست
در عشق که اینها نیست.

سلام
منٍ:هیچ کس
تو : فرمانده
در خلوت تنهایی خویش را بر من بگشا
منم. همان سرباز!
همان سرباز!

کم نامه ی خاموش برایم بفرست
از حرف پرم گوش برایم بفرست
دارم خفه می شوم در این تنهایی
لطفن کمی آغوش برایم بفرست
******
تا عشق دوید از دهانم بیرون
نام تو کشید از دهانم بیرون
گفتم که به تو حرف دلم را بزنم
یک بوسه پرید از دهانم بیرون
از ج.صفربیگی
و تو انگار مرا آفریده ای
مثل خنده هایت
مثل صدایت
بانوی من
.
نقطه

(accnoon.blogfa.com)
خبر کوتاه اما رسا: ناصر عبدالهی پس از۲۵ روز اغما در گذشت.
انگاری با هم شروع کردیم اما یکی تو میون راه راهمو زد ولی عبدالهی تا تهش رفت.
کسی چه می دونه؟!شاید منجی من هم یه روز نخواست که جلومو بگیره.اون وقت منم راهو به انتها میرسونم.اما با یه تفاوت:هیچ رادبو تلویزیون یا روزنامه ای خبری از "هیچ کس" رو اعلام نمی کنه...

تدفین
من از مراسم تدفین خویش می آیم
که تا نظاره کنم رونق تولد خویش
کنار راه مرا یافتند خاک آلود درون دست چپم آفتابگردانی
میان کتفم یک خنجر مرصع بود
و خون گرم مرا در پیاده رو شب پیش
به هم در آمده با شاش عابران یک جا
نهال های جوان جرعه جرعه نوشیدند
نهالهای کنار پیاده رو اما
تمام شب نظری سوی من نیاوردند
شدند شاپرکان شگرف اندیشه
ز بیشه های خیالم رها و آواره
کجا دوباره فراهم شوند و گرد ایند
بهارهای بن خک خفته می دانند
تمام شب به زمین ماندم و به ره نگران
و از فراز پریشیده موی من در باد
بشکن
سکوت را بر وهم بکوب
دانه ای قدم می شمرد
و نگرانی را بر دستانش می مالد
انگار بهار او را فراموش کرده
انتظاری است یشمی
نمی داند ، سبز است یا مشکی ؟
بشکن
شاید انتظار غروب آفتاب بر دریا
در چشمان تو هم بروید
برخیز
فرصت تا سحر باقی ست
برخیز